صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده محبوبه خسروی
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
اردیبهشت ۸٤
دی ۸۳
آذر ۸۳
لینک ها
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
اين وبلاگ به جای ديگری منتقل شد آدرس
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

پرونده پدر
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ من را نه مادری نه پدر ، بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم روی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولد ؟ روز جمعهای به گمانم که روز عشق
رنگت ؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد ز آسمان
وزنت ؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک ، نیم دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امیدم، به روی خاک
شاکی تو ؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین!!!
حکمت؟ تبعید در زمین
همراهت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیدهای؟ کمی
زچه ؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ بلی
که ؟ گاهی فقط خدا
داری گلایهای ؟ دیگر گلایه نه ولی...
ولی که چه؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه؟
دلتنگ گشته ای ؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آوردهای سند؟ بلی
چه؟ دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟ بلی
چه کس ؟ تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
نام نویسنده اش را فراموش کردم
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته


با سلام
امروز که اومدم سرکار يه راست رفتم سراغ ايميلها ديدم آقای هاشميان يه گزارش فرستاده بودند مثل اينکه به غير از خودشون و آقای شاهرودی و خدای خودشون کسی حاضر نبوده اولش که به سبک نوشته اشون حسابی خنديديم اما بعدش يهو دلم گرفت آخه روی اين جلسات مباحثه کلی وقت گذاشته بوديم برای همين اومدم و توی وبلاگتون يه دردل کردم دوست نداشتم با اين همه مشکلاتی که داريد من هم اذيتتون کنم اما اينو نوشتم تا بعضيها کبه خودشون بيايند و تا فرصت مونده درسهای عقب مونده اشون رو مطالعه کنند البته همه رو نمی گم ولی حرف يکی از دوستان کلی دلخورم کرد اما با يکی از دوستان خوبتون که صحبت کردم گفت همش به خاطر فشار درسها و مشکلاتی که برای ديدن درسها دارن منم گذاشتم به حساب همه فشارهايی که تو اين مدت بهشون اومده از دست خودم هم عصبانی شدم که چرا اينقدر دل نازک و زودرنجم ولی کاشکی بدونند که بعضی از بچه ها يه روزايی اونقدر بهشون فشار می آد که حتی تو خوابم حرفهای شما و مشکلات شما .........
اما بازم گفتيم وظيفمونه و بايد به خوبی انجامش بديم
اما تو اين مدت همه شما رو مثل برادرها و خواهرهای خوب خودمون دونستيم و باهاتون حرف زديم و در دل کرديم و اگه حرفی هم می زنيم باور کنيد فقط به خاطر خودتونه و انتظار داريم که شما هم ما رو ياری کنيد نه اينکه با جملاتمون با عث کدورت بشيم اينها رو گفتم که بدونين ما هم از مشکلات شما رنج می بريم و دوست داريم شما به بهترين نحوی از عهده اين رسالتی که به دوشتون گذاشتند بربياييد
خواهر کوچکتان
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

بيا باهم مشاعره كنيم تو ز بيار!!!
ای از می غرور تو لبريز جام ناز شيرين ز تلخی تو لب حسن و كام ناز
مجنون زانتظار كشيدن هلاك شد ای ناقه دركش از كف ليلی زمام ناز
محتشم كاشاني
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

بنام خدای مهربان
امروز توی گو گل سرچ كردم خدايا كمكم كن ده ها صفحه نتيجه جستجويم بود دوست داشتم سر بزنم و ببينم كه هر كی تو دل نوشتهاش از خدا چی طلب كرده فقط تونستم ده تا صفحه باز كنم بعضيها از خدا وصل رو خواسته بودند بعضيها سربلندی در امتحانات و بعضيها هم تز كيه نفس و خيلی چيزهای ديگه
بعضيها رو كه زيبا بو د اينجا نوشتم چقدر خوبه كه آدم در لحظات سبز دعا بهترين چيزها رو از خدا بخواد
| ... من جوان و ناپخته احتياج به راهنما یی دارم خدايا كمكم كن كه انسان باشم ، خدايا با همه بدي ... |
| خدايا كمكم كن كه اهلي بشم، خدايا مي دوني كه دارم سعي مي كنم. خدايا مي دوني كه دوست ندارم ... |
| خدايا.كمكم كن كه از اين راه مكار و حيله گر به سلامت و موفقيت عبور كنم ... |
| خدايا كمكم كن. دلم واسه آرامش خيلي تنگ شده. ... خدايا كمكم كن....... |
| خدايا كمكم كن، ماههاست كه كمتر به سوى تو آمدهام، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده |
خدايا كمكم كن كه يك دوست تنها؛ برايم از جنبه دوست داشتن نباشد بلكه اعمال و رفتارش در من ...
خدايا كمكم كن تا دستانم را به خلق هديه دهم ، كمك كن تا دست راستم را در آسمانها كنم
![]() غمي غمناك در سينه دارم خدايا كمكم كن چون نميتونم فراموشش كنم و عشقش را از دلم بكنم ...
خدايا كمكم كن چون گدام خدايا دستم بگير چون بينوام خدايا نجاتم ده چون درماندم ...
|
خدايا كمكم كن و اين قدرت را به من عطا كن كه من هم به ديگران كمك كنم ...
| خدايا كمكم كن، آن جا كه بايد، تشويق كنم و آنجا كه بايد تنبيه كنم، قاعده نگه دارم. |
| خدايا كمكم كن تا اين تلاش بي ثمر نمونه خدايا كمكم كن تا فراق يار يكروز ديدار باشه..!! |
دل نوشته های كسی كه بعضی وقتا به دلنوشته های ديگرون سرك می كشه تا يه چيزايی ياد بگيره!
پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

به نام خدا
يه وبلاگ هست که من هميشه می رم و مطالبشو می خونم يه صفای خاص توی مطالبشون هست اين مطلب هم از وبلاگ ايشونه آدرس وبلاگ ايشون رو اينجا می نويسم حتما بهشون سر بزنين مطالب آرشيو رو هم بخونيد خيلی خوندنيه
صداي پاي خدا را شنيده اي!!؟
اين داستان به درخواست دوست عزيزم آقا محمود نوشته شده اميدوارم تا آخرش رو بخونين چون در غير اين صورت كسي كه ضرر مي كنه من نيستم
دخترك بيچاره خيلي حالش بد بود از بس كه گريه كرده بود داشت جون مي داد ... حرفاي اطرافيانش عجيب تر از حالش بود واقعا برام عجيب بود ...
- ببين دختره چه جوري مي خواد خود شيريني كنه براي مسئول فرهنگي ...!
- اي بابا هركي ركسانارو نشناسه فكر مي كنه عاشق خداست و آخر مذهبه ... و چند صداي نيش خند كه مثل پتك خورد تو سرم.
برام عجيب بود كه يه نفر حالش اينقدر بد باشه يه عده هم دورش جمع بشن و اين طوري صحبت كنم خودموني بگم يه كم قوه فضوليم گل كرد و برام جالب شد كه اين مطلب رو پيگيري كنم تا ببينم آخرش چي ميشه ...
آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي يه فضولي گنده و جالب براي همين اون روز به همه بچه ها گفتم كارهاتون رو يه روز جلو بندازين و يه تلاش سه – چهار ساعته وحشتناك اين كار رو برام ميسر كرد.
حالا من مونده بودم و يه دنيا فضولي كه داشت منو مي كشت شايد باورتون نشه مساله اين دختره داشت داغونم مي كرد خيلي برام مهم بود كه بدونم چي شده و چرا اطرافيانش دارن اينطوري حرف مي زنن...!!؟
از همون لحظه ذره بين فضولي من رو دخترك بيچاره زوم كرد و مثل هر آدم فضولي بيشتر از همه مواظب كارهاش بودم ...
چادر سر كرده بود اما انگار تا حالا تو عمرش اسم چادر رو هم نشنيده بود و شايد چه جوري بگم اصلا نمي دونست چه طوري بايد نوشت چادر عجيب بود برام كه يه بار از روحاني كاروان پرسيده بود من چه جوري بايد نماز بخونم و چي كار بايد بكنم موقع نماز!!؟
حالا شما خودتون رو بذارين جاي من ... تو بهشت باشين و ببينين به قول خودتون يه نفر اومده و نماز نمي خونه !! واقعا برام عجيب بود آدم بياد مدينه و نماز بلد نباشه اين يعني چه ...؟!!
البته به كرامت اهل بيت عليهم السلام شك نداشتما از اين مطلب متعجب بودم كه اين بنده خدا اينجا چي كار مي كنه ...؟ چرا اومده؟ براي چي دعوتش كردن؟ اين همه آدم كه دوست دارن بيان و نتونستن ... چرا اين دختر با اين قيافه و سر وضعش ... آخه نمي دونين روز اول كه اومده بود آره حالا داره يادم مياد روز اول انگار اومده پيك نيك توي مثلا پارك جمشيديه تهران يه وضعي اومده بود كه ببخشينا انگار ... بگذريم.
ما آدما متاسفانه خيلي زود درباره آدما تصميم مي گيريم ولي واقعا مثل اين مي مونه كه شما برين عروسي لباس سياه بپوشين يا برين عزا لباس عروسي بپوشين واسه همين خيلي تعجب منو برانگيخت نمي دونم هرچي بود براي همه عجيب بود ...
درهر صورت اون شب كارم رو سبك كردم وقتي داشت مي رفت تو آسانسور گفتم: آبجي مي تونم يه چند دقيقه وقتتون رو بگيرم!!؟
- خواهش مي كنم ... بفرمايين
با چشماش داشت التماس مي كرد ازم كه اي كاش زودتر ازم دعوت مي كردي داشت خدا رو شكر مي كرد كه مي تونه براي يكي حرف بزنه يكي آدم حسابش كرده ...
هنوز نشسته بود كه گفت: مي دونم حتما مي خواي بپرسي منو چه به اين كارا ...
وقتي اين حرف رو زد انگار يه سال تو كارم جلو افتادم داشتم كلي صغرا – كبرا مي كردم چه جوري بهش بگم من هم كه حالا آمپر فضوليم به سقف رسيده بود با ولع تموم گفتم آره آره ...
ديگه به من فرصت نداد و گفت: پس تا آخرش گوش كنين و وسط حرفم نپرين بذارين همه حرفامو بزنم و درحالي كه تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت ديگه نتونست خودشو نگه داره زد زير گريه ...
مي دونين چيه شايد براتون عجيب باشه يه دختري كه مثل دختراي ... اومده بود اينجا يه دفعه حالش بد بشه و چادر سرش كنه و تازه بلد هم نيست چه جوري نماز بخونه و خيلي حرفاي ديگه ؛ اما اون طرف قضيه رو نمي دونين كه اگه براتون گفتم تا روز رفتنم خواهش مي كنم هيچي به كسي نگين و باز هم تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت و اين بار با اطمينان بيشتري گفت: من تك دختر يه خانواده بسيار مرفه هستم كه شايد باورتون نشه پول تو جيبي روزانه من 50 هزار تومنه ...!
اون روز تو دانشگاه يكي از بچه هاي كلاس كه خيلي ازش بدم مي اومد خيلي بي مقدمه گفت اسمت رو نوشتم بريم زيارت خونه خدا ... و من كه خيلي خنده م گرفته بود در كمال خونسردي بي توجهي گفتم باشه اشكالي نداره يه بار هم بيايم قبر خدا رو زيارت كنيم مگه چي ميشه...!؟
تازه به خودم هم مي گفتم مگه ميشه خدا اين همه آدم به قول خودشون خوب رو ول كنه بياد سراغ من ؟!!
اما در كمال ناباوري ديدم اسمم در اومده سرتون رو درد نيارم روز اول كه اومدم تو هتل سعي كردم با تيپي كه زدم سعي كردم توجه همه خدام رو به خودم جلب كنم و از قول خودم اين كار رو هم كردم ... اون روز تا دلتون بخواد تو شهر مدينه گشتم و تا تونستم خودنمايي كردم بدون اينكه فكر كنم كجا هستم.
اون شب با خستگي تموم رفتم كه بخوابم خسته خسته بودم چشمامو كه بستن ديدم منو انداختن تو آتيش و دارن مي سوزونن هرچي داد زدم كسي به دادم نرسيد خيلي ترسيده بودم نفس نفس مي زدم ... نفسم بالا نمي اومد ... خودم قشنگ احساس كردم دارم جون مي دم ... اما يه دفعه يه بوي عجيبي كل فضاي اونجا رو گرفت آتيشا خاموش شد و از ميون شعله هاي آتيش گل بود كه از توي خاكا بيرون مي زد يه دفعه تموم آتيش به گلستون تبديل شد.
به اينجا كه رسيد خيلي گريه كرد طوري كه به هق هق افتاد و تو گريه هاش يه دفعه برگشت و گفت: حاج آقا قول مي دي دعام كني اگه قول بدي من همه داستانم رو تعريف كنم و باز هم تكونهاي مكرر سر من بود كه قرارداد مونو امضا كرد...
حاجي شايد نتونم به راحتي بگم ولي بارها تو تهران با فاميل رفته بودم گشت و گذار و چه كارهايي كه نكرده بودم ... اي كاش اين اتفاق اينجا نمي افتاد اي كاش اين خواب رو تو ايران مي ديدم اي كاش خدا منو قبل از اينكه بياره مدينه تو ايران تكونم مي داد و مي آورد الان كه من خجالت زده حضرت زهرا سلام الله عليها شدم چه فايده داره و باز هم گريه راه صحبت كردنش رو گرفت.
بعد در حالي كه داشت اشكاي چشماشو پاك مي كرد گفت: حاجي ديدم وسط گلستون يه خانومي داره لنگون لنگون و خيلي به سختي خودش رو جلو مي كشه و مياد طرفم ... وقتي بهم رسيد از بوي عطر وجودش مست مست شدم همه دردام يادم رفت صورتش رو نمي ديدم ولي صداش رو مي شنيدم گوشه چادرش رو كنار زد يه لباس سفيد پوشيده بود كه قطرات تازه خون اونو كثيف كرده بود؛
درحالي كه صداش مي لرزيد گفت: ديدي با من چي كار كردي..!!؟ و دخترك بيچاره دوباره ضجه زد...
حال عجيبي داشت طوري كه منو هم تحت تاثير گذاشت اشكمو در آورد و يه چند دقيقه با هم گريه كرديم بعد يه جمله گفت كه خيلي منو تكون داد ...
حاجي مي دوني چرا اون روز حالم به هم خود و من كه ديگه داشتم از فضولي مي مردم با ولع تموم گفتم نه تو رو خدا برام بگو و بعد درحالي كه سعي مي كرد حرفش رو بخوره گفت: بگذريم در هر صورت اون شب تو خواب اون خانم مجلله به من گفت دخترم اينجا خونه منه دوست ندارم دخترم تو خونه من كار بد بكنه و همچنين اين دخترم رو با صلابت مي گفت كه تو دلم رو خالي كرد داشتم مي مردم اومد جلو و دستي به سرم كشيد و گفت ديگه نبينم فلان كارارو بكني و چيزي گفت كه فقط من مي دونستم و خداي خودم ...
دستاش بوي عجيبي مي داد و آهنگ صداش خيلي نافذ بود وقتي از خواب بيدار شدم همه وجودم عرق كرده بود اما صورتم بوي عطر دستاشو مي داد به اينجا كه رسيد ديگه نتونست ادامه بده و خداحافظي نكرده رفت و ديگه نديدمش ...
هنوز كه هنوزه نمي دونم چي ديده بود كه حالش بد شده بود اما خب من اون روز خودم مي شنيدم كه هي صدا مي زد يا فاطمه مادرجون منو تنها نذار خواهش مي كنم و گريه مي كرد و مي لرزيد...
بعدها فهميدم اسم اون دختر ركسانا نبوده اسمش زينب السادات بوده كه به خاطر كلاس اسمش رو گذاشته بود ركسانا ...
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

يا حق
فقط کليک کن هيچی نگو؟ بعدش اونو تقديم کن به هر کسی که دوست داری
منم اينو تقديم می کنم به مادرم
http://www.vndisability.net/movie/foryou.swf
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

به نام خدای بزرگ
ديروز عصر داشتم برد آزاد دانشکده رو می خوندم که ديدم شب يه برنامه ای توی تالار شيخ طوسی با حضور فرزند شهيد مطهری( آقای دکتر علی مطهری) برگزار می شود خيلی خوشحال شدم چون هميشه دوست داشتم در مورد شخصيتهای بزرگ از زبان کسانی بدانم که تعامل زيادی با آنها داشته اند و از نزديک شاهد تحولات آنها بو ده اند وقتی فرزند ايشان در مورد اقای مطهری صحبت می کردند چند چيز را عامل موفقيت ايشان دانستند يکی زندگی کردن در يک خانواده مذهبی به طوری که پدر ايشان نماز شبشان ترک نمی شده و ديگری استعداد خارق العاده ايشان و علاقه وافرشان به مطالعه، گوهر شناسی ايشان،يا مصلح شناسی ايشان و همچنين اقبال ايشان در برخورد با شخصيت های بزرگی چون آيت الله بروجردی و امام خمينی و....
در اخر ايشان با ذکر يک خاطره از برادر بزرگشان آقا مجتبی باشهيد مطهری مجلس به پایان رسید
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

به نام خدای خوبيها
ساعاتی بيش نيست که از کنار حرمت آمده ام و نمی دانم در اين چند روزه کوتاه تو را يافتم يا اين که دست خالی بر گشتم و....
اين سفر خاطره انگيز هم به پايان رسيدالبته با همسفران خوبی که نصيبم شده بود در اين سفر بيشتر با بچه های گل واحد ارائه آشنا شدم زهرا و الهام و کبری و فيضيه و رهرا سادات و دو تا دوست خوب ديگر خانم عاشوری و سولماز که يه دختر با احساس بود
خدايا همسفرانم را به تو می سپارم تو نگهدارشان باش
يه مسافر که هميشه مسافره توی يه شب بهاری نوشت بدون تو ..............
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

به نام خدای خوبيها
آنان كه در جوار رضا آرميده اند كفران نعمت است كه بهشت آرزو كنند
دوباره بوی عطر به مشامم می خورد انگار با او فاصله ای ندارم می روم تا به او بگويم همه ناگفتنی هايم را دعا كنيد او را بيابم تا به او بگويم حديث عشق را ...........
می دانم كه روسياهم اما باهمه روسياهی ام می آيم
يا امام رضا ادركنی
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته


غروب خورشيد
غروبهای زيادی را تا كنون به تماشا نشسته ام غروبهايی كه هر كدام قشنگی خودشون رو دارند تماشای غروب از روی پشت بوم وقتی كه تلالو انوارش در ميان اون تكدرخت زيبا گم می شد تماشای غروب رودخونه وقتی كه سرخی فلق توی موجهای كوچكش ديده می شه تماشای غروب از كنار دريای جنوب و دريای شمال تماشای غروب كوير تماشای غروب يه روز بارونی از توی گندمزار حتی غروبهای تولدم که هر کدوم يه خاطره قشنگی رو برام دارن.و يا غروبهای دلگير جمعه كه هر جا بودم دلگيرترين غروب بوده و هست
اما وقتی كه توی شهر تهرانم خورشيد رو وسط روزم نمی بينم چه برسه به تماشا نشستن غروبش بعضی وقتا دلم دلم برای غروب تنگ می شه كاش خورشيد را فراموش نكنیم؟
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

به نام خدای خوبيها ديشب يه محفل ادبی در دانشكده بود دوستان هر كدام به نوعی شعر خود را می خواندند وقتی به اين جور محافل می رم احساس می كنم روح تازه ای به كالبد م دميده می شود و شور تازه ای می گيرم برای آغازی ديگر ..........ديشب شاعر معاصر و اديب عليرضا قزوه هم آمده بودند و چند شعر را هم ايشان خواندند كاش دوباره فرصتی پيش آيد و اين محافل تكرار شود اين هم يكی از شعرهای ايشون
غزل شهادت |
|
دوستان نااميدم ! دوستان نااميد! آسماني تر ببينيد، آسماني تر شويد از خدا پنهان نمانده ست ،ازشما پنهان مباد چند روزي رفته بودم پاي درس با يزيد گفت :«پيرت كيست ؟» گفتم :«دل - رضي الله عنه-» گفت :«عاشق نيستي » گفتم :«به قرآن مجيد » گفت :«امام اول عقلت ؟» نگفتم بوعلي گفت :« امام اول عشقت ؟» نگفتم بوسعيد گفت :«شرط بندگي ؟» گفتم :«شهادت» گفت :«لا» گفتم :«آخر صبركن » با خنده حرفم را بريد گفت :«لا گفتم ولي پايانش «الاالله » بود» گفتم :«اما آن كه مي بايست ، حرفت راشنيد » آن «شهادت »نيز تنها «اشهد ان لا...»نبود فرق بسيار است بين لفظ «اشهد»با «شهيد» |
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

برادر! عیدت مبارک
!!از آفتـاب ربذه سوخته بود
!!به «ابن سکیت» گفتیم «علی». هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده بودند
خواستیم دستهای میثم را بگیریم و بگوییم «سپاس خدای را که ما را از متمسّکین به
!!ولایت امیرالمؤمنین قرار داد» دستهایش را قطع کرده بودند
گفتیم:«یک سیدی بیابیم و عیدی بگیریم» سیّدی! کسی از بنی هاشم. جسدهاشان درز لای
دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود! زندانی دخمه های تـاریک
.بودند وغل های گران بر پا، درکنج زندانها نماز می خواندند
فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تـا
ماندگان برسند. فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا برود، صدایش کند و
دستش را بالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتـاه «علی مولاست» نبود. کار اصلاً اینقدرها ساده
.نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت. فصل سختی بود
بیعت با «علی» مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همه رنجهایی بود که برای ایستـادن
پشت سر این واژه سه حرفی باید کشید. ایستـادن پشت سر واژه ای سه حرفی، که در حق
.سخت گیر بود
این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها «علی مولاست» تکیه کلامی معمولی و
راحت است.اگر راحت می شود به همه تیرک های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمؤمنین زد
و روی تـابلوهای تبلیغاتی با انواع خطها نوشت «علی»!، اگر خیلی راحت و زیاد و
پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه
..!آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده ایم، وگرنه با او؟
.کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان بر حق، تـاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود
!آن «مرد ناشناس» که دیروز کوزه آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته «بچش
«این عذاب کسی است که از حال یتیمان و بیوه زنان غافل شده». آن«مرد ناشناس
سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می گرید:«آه از این ره توشه کم، آه ،از این
راه دراز» و ما بی آنکه بشناسیمش همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم
.که با نامش شعر بگوییم، خط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

خدا هم خانه دارد،
لیلت عزیزم!
سلام کریسمس مبارک سالهایت چون شاخه های کاج سبز روزهایت چون چراغهای روی شاخه رنگی باد!
نمیدانم چندمین کرسمس است که برایت نامه مینویسم نامه هائی که به تو نمیرسند. نامه هائی که تا ژانویه ی بعد روی میزم میمانند.
لیلت شاید اسم و شماره ی تلفن من در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی من هنوز هر کریسمس به حرفهای تو فکر میکنم. به شب ان مهمانی زیر درخت بید حیاطتان! یادت هست؟ نشستیم کف حیات. زانوهایمان در حلقه ی دستها. تکیه دادیم به دیوار پشت سر و گذاشتیم موهای بید دور و برمان برقصند. گفتی:«بیا عشقهایمان روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بدون اینکه فکر کنیم این را تو آورده ای یا من.» گفتم:«قبول»
تو شروع کردی. با شوق با اشک با التهاب از عشق گفتی. از مسیح خودت! آن مهربان ناصری. تمام روح ۱۸ سالگی ات را تسخیر کرده بود. همچنانکه «او» مرا! من خیره در سایه ی وهم انگیز رقص شاخه ها تمام سهم تو را از عشق خوردم. بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم. بی آنکه از او حرفی بزنم. گفتی:«پس بگو!» نتوانستم و نگفتم.تو قهر کردی. سفره را بستی. گرسنه رفتی. من همانجا ماندم گریه کردم تا صبح!
لیلت! من سالهاست به نیمه ی نا تمام آن مهمانی فکر میکنم. من سالهاست که دلم میخواهد آن حرفها را تمام کنم.ولی باز میترسم. درست همانطور که آن شب ترسیدم.
عزیز مسیح تو در دسترس بود. باور کردنی. نزدیک. ولی مسیح من نبود !کسی اگر خار در چشمش باشد و استخوان در گلویش لمس کردنش آسان نیست. هست؟
مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمیشد باورش کرد. چیزی اگر میگفتم تو فکر میکردی تخیل شاعرانه ی من است و او خیال نبود. او شاعرانه تر از تخیل من از تخیل من است.
من امشب برای اینکه باز تو را نزدیک احساس کنم تمام انجیل را وررق زدم. کلمه به کلمه ی مسیحت را نفس کشیدم. بعد انجیل را بستم. خواستم بخوابم. نشد. بالشم آهسته خیس شد. مسیح سختگیر من اینسو ایستاده بود و مسیح سهلگیر تو آن سو ! و من لابه لای تصویر دو مرد میگریستم:
حواریون نشسته بودند. مسیحت آب آورد پای همه را شست. با لطف و مهربانی ای که تنها از پسر مریم برمیامد.
کاش من پترس او بودم... لوقای او... حواری او... ولی نیستم. من یوحنای کسی هستم که پای حواری نمیشوید دست حواری میبرد.
مرد را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آنها که هرروز دامن عبایش را میبوئیدند. جرم جرم است. شمیشیر را بالا برد...
«ابن الکواء» دشمنی است در انتظار فرصت. به مرد میگوید:« چه کسی دستت را برید؟» مرد با دست خون چکان بریده بریده و گریه کنان میگوید:«شجاع مکی... با وفائی بزرگوار...»
دستت را بریده باز هم او را با این نامها میخوانی؟
چرا نخوانم؟... ابن الکواء عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.
من یوحنای مسیحی هستم که دست را میبرد دل را میبرد.
انصافا لیلت! این مرد آیا باور کردنی است؟
مسیح من سختگیر تر از آن بود که تو حتی باورش کنی. گیرم که تو لرزش صادقانه ی صدایم را باور میکردی...تو اگر نه با لب با چشم حتما" میپرسیدی چطور میشود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته و من آنشب چه بیجواب بودم و چه عاشق!
مجسمه در دستهای مسیح تو بود مجسمه ی کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر جان گرفت. همه ایمان آوردند. درست همانطور که یک معجزه باید باشد... همام آمد. آدم گلی. گفت:«حرف» گفت:«تشنه ام». مسیح من گفت:«برو خوب باش. خدا با خوبان است» همام گفت:«نه. بیش از این. من تشنه ام. خوبان کی اند؟ چطورند؟». مسیح من میتوانست بگوید:« مومنند نماز میخوانند روزه خمس زکات...» مثل همه ی آنچه پیامبران گفته اند. ولی نگفت. او که مثل همه نبود.
گفت:«دنیا آنها را میخواهد.نمیخواهندش! اسیرشان میکند جانشان را میدهند تا آزاد شوند... اگر اجلی که خدا خواسته نبود لحظه ای جانشان در کالبد نمیماند پر میکشید......» و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد. خشک شد. مجسمه شد!
...و مرد!
دم مسیح تو کبوتر گلی را جان داد دم مسیح من جان آدم گلی را گرفت! چه شباهتی!
...او پنهانیترین لایه ها را هم زلال میخواهد. او کوچکی روحم را جریمه میکند. حتی اگر هزار رکعت نماز آورده باشم. وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم میکند کودک میشوم. مهربانانه باید همه را دوست بدارم. با یک اعتراف از گناهانم پاک میشوم. شاد میشوم. میتوانم از شادی برقصم.
روبروی کتاب خطبه های او ناگهان بزرگ میشوم. او ناگهان تمام شادیهایحقیر کودکانه ام را میگیرد. همه سختیهای شگرف رنجهای ژرف و اندوههای سترگ را در کوله ام میگذارد. من باید از غم خلخالی که در دوردستها از پای زنی کشیده میشود بمیرم. چون مرا بزرگ میخواهد.
...باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند.
حرفهایم تمام شد. تنها یک راز تلخ مانده است که اگر نگویم باز آن میهمانی ناتمام میشود...
فاطمه شهیدی:
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

با سلام
چند کد جاوا پيدا کردهام که خيلی برای وبلاگتون به درد می خوره ؟؟
خواستيد به اين آدرس مراجع کنيد
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته


سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم



هفده ربيع الاول كه بياد دومين سالگرد عقد من و آقا صادقه هفده ربيع الاول سال
۸۳ من و آقا صادق كنار حرم شاه عبدالعظيم يه پيمان آسمانی بستيم اونروز چقدر زود
گذشت وقتی روبروی حرم طاهر بن زين العابدين با حضور بچه های دانشكده و
استاد امام عاقدمون و پدر و مادرامون بله رو گفتم . چه روزی بود هنوز
وقتی عكسها رو نگاه می كنم چشام پراشك ميشه خدايا به من اين توان رو بده كه
همسر خوبی برای صادق عزيزم باشم و سالها زيادی كنار هم خوشبخت زندگی كنيم
پيام هاي ديگران () | جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته



غرور آفرينی فرزندان ايران اسلامی در چرخه سوخت
هستهای را به همه مردم سلحشور ايران تبريك میگويم
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته


برا ی مادرم که يک سال است که نگران اويم ......
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
دعا کنيد که شفا يابد


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته

اویس! من از تو غریبترم! · قبول! تو از من خیلی عاشقتری، خیلی پاکتر، باصفاتر. اصلا همۀ «خیلیها» مال توست و فقط یکی سهم من: اویس من از تو خیلی غریبترم! · در چیزی شبیه هستیم فاصله. درد مشترک از «قَرَن» تو با او. از «قرن» من تا او. فاصله! فرقی مگر میکند؟برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین بادیه. پر از عشق شده بودی. پر گفتی: «بروم شاید از دورها بشود او را ببینم.» · تو رسیدی، رفته بود سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش. و ما فقط تا همین جا همسفر تودیم. · تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی. من رسیدم. نه رویش بود، نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت! · تو رسیدی، حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانههایش گریستن. من رسیدم حنانه سنگ شده بود. نامی فقط و صدای ناله حتی از اعماقش نمیآمد. · تو رسیدی، ستونها تنۀ نخل بودند. نخلها بوی دست میدادند. تو در آغوش کشیدیشان. من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود. ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو نیستی. تو با سهمت برگشتهای به خیمهات. من! · گفتم «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله»! موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها. دربهدر پی او. سعی کردم. نفهمیدم· موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها.دربهدر پی او. سعی کردم. نفهمیدم. · دلشان سوخت. گفتند: «بهش تصویری بدهیم.» مقدس بود. خیلی. شمایل را میگویم. همان که به من داده بودند. به درد بوسیدن میخورد. روی چشم کشیدن. به دیوار زدن. فقط... فقط انگشتهایش دست من را نمیگرفت. جان نداشتند انگار. دلم میگرفت. · حساب کردم. شمردم. تصویر من، فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چیزی کم بود. 13 سال از او کم بود.اویس! من بخشی از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام این سالها من فقط نیمی از او را داشتم. خودش که نه. بویش که نه. صدایش که نه. تصویر ساخته. آن هم نیمه! کجا هستند؟ پارههای آن 13 سال کجا هستند؟ باید همه را پیش هم بگذارم. من او را میخواهم. کامل. باید پارهها را پیش هم بگذارم: · نشسته بود. قرآن میخواند. دور شدند. از دورها با حیرت نگاهش کردند. پیش رفت. پس رفتند. صدا کرد. پنبهها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر میدانستند این افسون با آنها چه میکند» عجیبترین ساحر که به مردم التماس میکند. مردمی که طعم مسحور شدن را نمیدانند. اویس! من سالها است ورد را میخوانم. انگار نه انگار. تکان نمیخورم. کاش خودش میخواند در گوشهایم. خودش را میخواهم. · مرد جلو میرفت. او پیاش میآمد. مرد قدم تند میکرد. او باز میآمد. میآمد و میگفت. با تمثالی که پیش من است مرد باید رسول باشد و او که دنبال میرود مریدی! ولی نیست مرد مشرک است و او که حرف میزند و پیاش میآید، رسول است. رسول مکه! همراهش میرود. تا کجا؟ تا در خانه. مرد میرود تو. در را میبندد و از پنجره نگاه میکند رسولی را که با شانههای فروافتاده از غم دور میشود. رسولی که باز فردا باز تا در خانۀ دیگری خواهد رفت. اویس! من این پاره را هیچ نمیفهمم. هیچ. در تصویر من، همیشه باید شرفیاب حضور شد. کسی تا در خانهام، دنبالم، در گوشم ...نه چه میگویم؟ زبان نسل مرا حتی نمیدانند. · 13 سال رنج، زجر! زجر، بی نفرین. عذاب این قوم پشت زمزمۀ یک دعا محبوس مانده است و برنمیآید. آن دعا که باید، بر نمیآید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمیداند؟ · آی نفرین چرا بر نمیآیی؟ دستهایش بلند میشوند. ملائک عذاب صف میبندند. نفس آسمان حبس میشود. طوفان، تبدار درگرفتن. دریا، منتظر طغیان. کوه، آمادۀ ذره ذره شدن. و دستها بلند میشوند. زمین گوش تیز میکند و دعا، اولین شکایت او است. اولین شکایت او بعد از 13 سال: «اللهم الیک اشکوا: خدایا به تو گله دارم!» از این مردم؟ از اینها که نمیفهمند؟ نه! «خدایا گله دارم از بیرمقی زانوانم: ضعف قوتی!» از اینکه دیگر در من توان بر خاستن و در خانهها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. «و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمیرسد؟» و «و هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم.» زیر سایۀ تاک دستها بلند بود: «الی من تکلنی: مرا به که وامیگذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!» پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیبترین «قال رسول اللهی» که میدانم. · قبول! تو از من خیلی عاشقتری. پاکتر. اصلا همۀ «خیلیها» برای توست من فقط از تو خیلی غریبترم. من! جوان قرنهای دور از او! نه رویش را دارم، نه بویش را، نه حتی تصویر کامل او را! انگار کن که من بیراههای را رفتهام. حتی تا انتها! کجایند آن رسولانی که نه سیزده سال، فقط چند سال، برای بازگشتم صبوری کنند. کجایند مردانی که پیام بیایند؟ کجایند آنها که برای باز آمدنم بگریند؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند که رمق زانوانشان تمامی بگیرد، نفس گفتوگویشان ببرد و باز برای آمدنم دعا کنند؟ اویس! من خیلی دورم. کسی از نسل غریب. نسل گریزپا! کجاست زمزمۀ محبتی که مرا به «مکتب» باز آورد؟ کی میرسد آن جمعه که زمزمۀ محبتی... اَللّهُمَّ اِنا نَشْکو اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ غَیْبَهِ وَلِیِّنا. نوشتۀ فاطمه شهیدی با اندکی تصرف و تلخیص
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥ - محبوبه خسروی |لینک به نوشته


